خوشبختی
من انسان خوشبختی ام
می توانم چلّه ی زمستان
شعری بگویم
که تازه از خرما پزان ِ تن ِ تو برگشته
س ا ر ا
من انسان خوشبختی ام
می توانم چلّه ی زمستان
شعری بگویم
که تازه از خرما پزان ِ تن ِ تو برگشته
س ا ر ا
امروز روز خوبی بود
هیچ صفری
اضافه نشد
به هزار غمی که داشتیم
سینا بهمنش
با کمال تاسف و تاثر در گذشت مادری دلسوز و معلمی مهربان
حاجیه خانم علویه حبیبه خوش اقبال( مادر دکتر محمدرضا شالبافان)
را با قلبی مالامال از اندوه به اطلاع دوستان، آشنایان و بستگان می رسانیم.
به همین مناسبت مراسم یادبودی روز جمعه 25 دی ماه 1388 از ساعت
10 تا 11:30 صبح در مسجد حضرت ولیعصر(عج) به نشانی:
میدان آرژانتین- خیابان خالد اسلامبولی(وزراء) برگزار خواهد شد.
حضور شما گرامیان موجب شادی روح آن مرحومه و تسلی بخش دل داغدیده
بازماندگان خواهد بود
چنان دیوانه وار مادرم را دوست دارم که اگر یک روز صدایش را نشنوم مانند کودکی
که در شلوغی شهر مادرش را گم کرده مینشینم و گریه میکنم.هر گاه خبر ِ
مرگ مادری را میشنوم غم را در ذره ذره ی وجودم حس میکنم و ارام ارام گریه
میکنم.تصور خانه ی بی مادر برایم تصور دنیایی ست که خورشید ندارد
اما همیشه فراموش میکنم فردا و فردا های دیگر، برای بعضی چیزها دیر میشود
و زمانی به خودم می ایم که دیگر وقتی نمانده . گاهی از دست خودم کلافه میشوم
،بهم میریزم و خودخوری میکنم . همیشه احساستم را برای زمانی دیگر میگذارم .
من هیچ گاه نتوانسته ام به انهایی که دوستشان دارم احساسم را بگویم .
به خودم قول میدادم این بار که با او صحبت کردم بگویم چقدر دوستش دارم
و صدایش ارام میکند ولی هر بار بی انکه به قولم وفا کنم خداحافظی میکردم.
میدانستم که بیمار است.اردیبهشت ماه ، هفته ی معلم، به او زنگ زدم ،
قرار شد به خانه شان بروم. تصمیم خودم را گرفته بودم ؛به دیدنش میروم
و به او میگویم !حوالی ظهر زنگ زد و گفت:امروز حال مساعدی ندارم ،
یک روز دیگر بیا.چند بار دیگر زنگ زدم ولی هر بار خسته تر از قبل صدایش
شنیده میشد .با خودم گفتم :شاید دوست ندارد در این وضعیت اورا ببینم.
چهارسال پیش قرار گذاشتیم یک روز سه شنبه باهم برویم امامزاده صالح
ولی این اتفاق هیچگاه نیفتاد و من هر بار نمازم را در امامزاده صالح میخواندم
به یادش می افتادم برایش دعا میکردم و شفایش را از خدا میخواستم.
آآآآه،من همیشه فراموش میکنم فردا و فرداهای دیگر برای بعضی چیزها دیر
میشود.میتوانستم عید غدیر به او زنگ بزنم،میتوانستم ابان ماه به او زنگ بزنم
و تولدش را تبریک بگویم قبل از اینکه دیر شود.....میروم جلوی ایینه و بلند به خودم
میگویم:ترسو!
اینروزها در سوگ مادری مهربان نشسته ام که هنوز رفتنش را باور نکرده ام .چه سخت
گذشت لحظه ای که ازغم مادر با فرزندش حرف زدم .
صمیمی بود و جنوبی
مهربان، با لهجه ای گرم
معلمی که هیچگاه در کلاس درسش ننشسته بودم
ولی چیزهای زیادی از او یاد گرفتم
ایمان ، ماندن و ساختن ،تلاش ، توکل و خیلی چیزهای دیگر.
خبر تلخ را همین الان شنیدم ؛ناگهان صدای گیرایش در گوشم جان میگیرد
و بغضی گلویم را ... .
خدایش بیامرزد.
.....دوست داشتم بیشتر بنویسم ولی اشک امانم نمیدهد.
" نیست اظهار جوانی،خجلت ِ بی حاصلیست
اینکه میدارم نهان از همنشینان ، سال ِ خویش"
شناسنامه ام نوشته پونزده شهریور، ولی من متولدِ بیست ِ آذر هستم.
تولد نوشتها:
1:این روز و اتفاق فرخنده و عزیز رو به جامعه ی نقاشان،نویسندگان،شاعران،کاراته کاران،روانشناسان،حقوق دانان،جامعه شناسان،شبکه محترم چهار سیما و همکاران کار بلدم تبریک میگم.
۲:این پُست که بعد از هشت ماه مینویسم دلیل مبرهنی ست بر اثبات خودشیفتگیم لطفن نپرسید چرا چنین است و چنان است؟!!
۴:خیلی خوشحالم که بعد از چار سال دوباره روز تولدم کنار مامان و بابا هستم.کسانی که نگذاشته ن در تمام این سالها آب تو دلم تکون بخوره و باعث شدن از گرمی و سردی روزگار فقط گرماش رو حس کنم.![]()